صد و پنجاه و هفت
-
تاریخ: 1401/2/7 ساعت: 16:00
سلام ، حدود دو هفته به خاطر اینکه اکثر بچه ها کرونا گرفته بودن دورکار شده بودیم و امروز بعد از تقریبا ۱۲ روز اومدم سرکار ، این چند روز خونه تکونی کردم و کارهای عقب مونده رو انجام دادم ، کلا حال و هوای اسفند رو دوست دارم خیلی روزهای قشنگیه ، اما با این حال خیلی دلتنگ خونمون هستم ، یک سال میشه که نرف...
صد و پنجاه و چهار
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 3:06
سلام و صد سلام به دنیای زیبای وبلاگ نویسی ، چقدر خوشحالم که میام اینجا و دارم مینویسم ، مدتیه میرم سرکار و حسابی مشغول شدم و چیزای جدیدی یاد گرفتم ، اما دیگه وقت سر خاروندن ندارم اما با این وجود خیلی بهتر از قبلم و از شرایطم راضی. احساس خوبی دارم که درآمدی دارم و تا حدودی اعتماد به نفسم بالاتر رفته....
صد و پنجاه و پنج
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 3:06
سلام ، امروز کمی عصبی هستم و از دست خودم ناراحتم ، از وقتی که توی این موسسه کار میکنم فهمیدم که چقدر آدم ساده و بی شیله پیله ای هستم و بقیه آب زیر کاه و خاله زنک. از ابتدا نگاه همکارها بهم از بالا بود و خیلی تحویل نمیگرفتن اما من اهمیتی نمیدادم و سعی میکردم با همه خوب رفتار کنم و مهربون باشم اما کلا...
صد و پنجاه و شش
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 3:06
سلام ، این روزهای نزدیک به عید رو خیلی دوست دارم ، دلم میخواد یه خونه تکونی اساسی انجام بدم . تا قبل از اینکه برم سرکار همیشه خونمون تمیز و مرتب بود ولی الان حسابی درهم و نامرتبه، وقتی از سر کار برمیگردم دیگه توان انجام کارهای خونه رو ندارم و فقط استراحت میکنم البته آقای همسر هم بسیار درک میکنن ، ال...
صد و پنجاه و سه
-
تاریخ: 1399/12/17 ساعت: 19:34
سلام ، از لحاظ روحی خیلی خسته و دل شکسته هستم ، دلم میخواد برای مدتی از امیر دور باشم و کسی رو نبینم و با هیچکس در ارتباط نباشم ، برم یه جایی و خلوت کنم با خودم و آرامش پیدا کنم اما نمیشه ، باید بمونم و تو خونه باشم و آشپزی کنم و خودم رو با کارهای خونه مشغول کنم ، اینجا نه دوستی دارم و نه فامیل نزدی...
صد و پنجاه و یک
-
تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 8:46
سلام ، این چند ماه استرس و سختی زیاد داشتم بیشتر بخاطر ماشینمون بود ،خیلی دوست ندارم راجبش حرف بزنم فقط اینکه شش ماه شوهرم میرفت دادگاه که بتونه ماشین رو آزاد کنهو خسارت از طرف بگیره تا قبل از این اتف
صد و پنجاه و دو
-
تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 8:46
سلام ، تقریبا یه هفته هست که تو خونه موندم و جایی نمیرم از ترس این کرونا فقط یه بار بیرون بودم که شهر خیلی خلوت بود و اصلا انگار نه انگار که نزدیک عیده، همیشه ماه اسفند رو دوست داشتم چون پر از شور و ح
صد و چهل و پنج
-
تاریخ: 1398/8/18 ساعت: 8:06
سلام ، پنج ماهه كه از روز عروسيم ميگذره و منم رفتم سر خونه و زندگيم، روزهاي خوبو بد زيادي تو مدتي كه با امين بودم گذروندم و من صبورتر شدم و سخت تر . زندگيه آرومي رو ميگذرونم اما دوري از خونوادم برام د
صد و چهل و شش
-
تاریخ: 1398/8/18 ساعت: 8:06
سلام ، هفتم تولدم بود عصر اون روز رفتم شيريني فروشي يه كيك خريدم و شب كه امين إز xa0سركار اومد يه جشن كوچولو دو نفره باهم گرفتيم ، چند تاxa0عكس هم گرفتيم برأي مامانم فرستادم إز دو هفته قبل همش به امين ميگ
صد و چهل و هفت
-
تاریخ: 1398/8/18 ساعت: 8:06
سلام، چند روزه مامانمو خواهرمxa0اومدن شيراز و من أين روزها خوشحالم كه خونوادم پيشمن البته دوستايxa0مامانم هم بعد إز سي سال دوري اومدن شيراز پيش مامانم ، دوستاي زمان دانشجويي xa0هستن و هر كدوم إز شهراي مختلف
صد و چهل و هشت
-
تاریخ: 1398/8/18 ساعت: 8:06
سلام ، تا حالا اينقد شيراز گرم نشده بود اين مدت خيلي هواxa0دم كرده و با جنوب فرقي نداره. ديروز تو خونه حوصلم سر رفت تنهايي رفتم پاساژ گردي ميخواستم مانتو بخرم اما نخريدم چون خيليxa0گرون بود يه مانتو ساده
صد و چهل و نه
-
تاریخ: 1398/8/18 ساعت: 8:06
سلام، تو اين دو ماهxa0كه نبودم دست و دلم به تايپ نميرفت خيلي بي حوصله بودم اما الان حس نوشتن دارم ، ديروز نوبت دكتر داشتم چون يكسال و نيم پيش بود كه دماغمو دوباره عمل كردم ولي باز مشكل تنفس داشتم رفتم ا
صد و پنجاه
-
تاریخ: 1398/8/18 ساعت: 8:06
سلام , يك هفته ي آخر شهريور ماه مامان و بابام و خواهرو برادرم اومدن شيراز و من بعد از مدت ها با ديدنشون روحيه گرفتم و خوشحال بودم ، دوري از خوانواده خيلي سخته اما چه كنم عادت كردم. در مدت اين يك هفته
صد و چهل و چهار
-
تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 13:59
سلام ، يه هفتس كه شيرازم و پيش امين خيلي خوش گذشته اين مدت هرروز خونشونم ، مامان باباي امين خيلي دوستم دارن و هرروز دعوتم ميكنن خونشون بعضي روزها هم با مامانش ميرم خريد ، مامانش خيلي خانم آروم و مهربونيه ، چون دختر ندارن منو مثل دختر خودشون ميدونن منم سعي ميكنم دختر خوبي باشم و احترامشون رو حفظ كنم ...
صد و سي و نه
-
تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 1:22
سلام ، باز هم تنبلي كردم و نيومدم كه خاطراتمو ثبت كنم قول ميدم كه از اين به بعد بيام و بنويسم چون نوشتن بهم آرامش ميده. پنج ماه از نامزديمون ميگذره و تو اين مدت روزهاي خوب و گاهي روزهاي تلخي رو گذرونديم تلخ بخاطر دوريمون از همه ، خيلي وقته كه امين رو نديدم ، بابام يه خورده سخت گيره ، آخرين باري كه ا...
صد و چهل
-
تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 1:22
سلام ، دقيقا سه ماهه كه ميرم كلاس دف و تا الان خوب ياد گرفتم و ميتونم از روي نت بزنم xa0، خيلي وقت بود كه ميخواستم برم اما دانشگاه رفتنم باعث ميشد كه نشه ، ديگه از امسال تصميم گرفتم بپردازم به علايقم و چيزايي كه دوست دارمو ياد بگيرم . استاد دفم ١٩ سالش بيشتر نيست و تازه امسال ميره دانشگاه ماشالله به...
صد و چهل و يك
-
تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 1:22
سلام ، داشتم پستاي قديميو ميخوندم كه دلم گرفت و پر از غم شدم ،چقدر دختر غمگين و غصه داري بودم دلم براي خودم خيلي سوخت و از خدا خواستم از اين به بعد يارو ياورم باشه و منو در برابر غم مقاوم كنه ، نميدونيد چقدر دلم غصه دار شد و اشك ريختم باورم نميشه كه تونستم تحمل كنم و تنها پناهگاهم همينجا بود ، بگذري...
صد و چهل و دو
-
تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 1:22
سلام ، اين روزا نه عزاداري رفتيم نه مسجدي همش تو خونه بوديم ، از تلويزيون عزاداري هارو نگاه ميكردم ، اگه بدونيد اين چند روزه چقدر دلم گرفته بود باورتون نميشه دلم ميخواست بميرم راحت شم به امين هم گفتم فعلا كاري بهم نداشته باش ، وقتي دلم ميگيره هيچي نميتونه آرومم كنه دلم ميخواد فقط گريه كنم ، آخر ديشب...
صد و چهل و سه
-
تاریخ: 1396/7/18 ساعت: 1:22
سلام ، ميخوام برم شيراز ، پايان نامم ديگه تموم شد ميخوام به استاد راهنمام نشونش بدم هم اينكه امينو ببينم و هم اينكه نوبت دكتر دارم ، ٦سال پيش بينيمو عمل كردم چند وقته يعني چند ساله كه تنفسم خيلي بد شده البته خودم متوجه نبودم ، كسي كه كنارم باشه متوجه ميشه دارم بد نفس xa0ميكشم پيش دوتا دكتر نوبت گرفت...
صد و سي و سه
-
تاریخ: 1396/5/26 ساعت: 14:59
سلام ، چند روز پيش يكي از فاميلامون بهم خبر داد كه تو يه درمانگاه خصوصي به چند تا پرسنل نياز دارن و اونم منو به صاحب درمانگاه كه دوستشه معرفي كرده بود و وقتي فهميدن فوق ليسانس دارم قبول كرده بودن كه بيام و باهاشون صحبت كنم ، امروز با همين فاميلمون رفتيم اونجا ، طبق معمول بايد خيلي تيپ ميزدم و خودمو ...