خرید بک لینک

سلام ، هفتم تولدم بود عصر اون روز رفتم شيريني فروشي يه كيك خريدم و شب كه امين إز سركار اومد يه جشن كوچولو دو نفره باهم گرفتيم ، چند تا عكس هم گرفتيم برأي مامانم فرستادم إز دو هفته قبل همش به امين ميگفتم كادو چي ميخواي برام بخري اونم ميگفت من كه إز صبح تا شب سركارم كي وقت ميكنم برات كادو بخرم ، خودت برو كادو بخر منم ميگفتم أصلا اينجوري قبول نيست بايد سوپرايزم كني اما باهاش شوخي ميكردم بجاش پول كادو رو گرفتم ، إز وقتي عروسي كردم پول پس انداز ميكنم و ديگه ولخرجي نميكنم اخه ما هنوز ماشين نداريم بايد پولامونو جمع كنيم بتونيم ماشين بخريم. هر چقد اونقدر همه چيز گرون شده كه به سختي پولي براي پس انداز ميمونه. بعضي وقتا غمگين ميشم و غر ميزنم به امين كه چرا پول نداره ماشين بخره اما خودم ميدونم كه تقصيري نداره و يك دفعه همه چيز گرون شد. خدا كنه درامد امين بيشتر شه تا بتونيم به آرزومون برسيم.

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: شنبه 18 آبان 1398 ساعت: 8:06

صفحه بندی