خرید بک لینک

سلام ، ميخوام برم شيراز ، پايان نامم ديگه تموم شد ميخوام به استاد راهنمام نشونش بدم هم اينكه امينو ببينم و هم اينكه نوبت دكتر دارم ، ٦سال پيش بينيمو عمل كردم چند وقته يعني چند ساله كه تنفسم خيلي بد شده البته خودم متوجه نبودم ، كسي كه كنارم باشه متوجه ميشه دارم بد نفس ميكشم پيش دوتا دكتر نوبت گرفتم ببينم چي ميشه. چند روز پيش تو تلويزيون يه خانم روانشناس داشت راجب اختلال شخصيتي صحبت ميكرد تمامي علائمي كه يك چنين فردي داره منم دارم حالا ميفهمم چمه، چرا اينقد ناراحتم و از لحاظ روحي مثل بقيه آدما نيستم منم يه جور بيمارم اگه بدونيد چه فكرايي به ذهنم مياد باورتون نميشه ميخوام ديگه ديوونه بشم ذهنم شده پر از فكراي منفي روزي هزار بار به جدايي با امين فكر ميكنم اما وقتي واكنش اطرافيان رو تصور ميكنم تمام بدنم از ترس ميلرزه همش به اين فكر ميكنم كه امينو دوست دارم يا نه ؟ وقتي آدم يكيو دوست داشته باشه هيچوقت نميتونه به جدايي با اون فكر كنه نميدونم چرا همش اين فكراي خطرناك به ذهنم مياد به جاي اينكه به آينده شيرينمون ، به عروسيمون ، به پيشرفتمون تو زندگي فكر كنم دائما به جدايي و تنهايي فكر ميكنم ديشب از فكر زياد خوابم نميبرد مغزم ديگه كشش نداشت ، هيشكي نميدونه من اينجوريم تا ديوونه نشدم بايد خودمو به يه روانشناس نشون بدم.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 15:15  توسط آیدا |

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: سه شنبه 18 مهر 1396 ساعت: 1:22

صفحه بندی