سلام ، پنج ماهه كه از روز عروسيم ميگذره و منم رفتم سر خونه و زندگيم، روزهاي خوبو بد زيادي تو مدتي كه با امين بودم گذروندم و من صبورتر شدم و سخت تر . زندگيه آرومي رو ميگذرونم اما دوري از خونوادم برام دلتنگي مياره گاهي اوقات خيلي احساس دلتنگي و ناراحتي ميكنم اما مجبورم تحمل كنم چون خودم خواستم. يه هفته بعد از عروسي خودم عروسي پسر عمه عزيزم بود كه مثل داداشم دوستش دارم ، عروسيش فوق العاده بود و كلي براي عروس خانم خرج كرده بود بر عكس عروسي من كه خيلي ساده و به دور از تجملات بود. بعد از عروسي پسر عمم و عروسي هاي بعدي كه ديدم فهميدم چقدر من قانع بودم و با كمترين هزينه راضي بودم. دلم خيلي گرفت احساس كردم در شان من نبود اين چيزها اما ديگه چه كنم هر چي بود تموم شد . ايشالله پسر عمم خوشبخت ترين بشه كه حتما ميشه چون با دختري ازدواج كرد كه چند سال همديگه رو دوست داشتن تا اينكه همه چيز رديف شد و بهم رسيدن چقد خوبه آدم با عشقش ازدواج كنه با كسي كه براي رسيدن بهش لحظه شماري كنه اين دو نفر قطعا هميشه قدر همديگه رو ميدونن و آدماي عاشق به بالاترين و بهترينا ميرسن.
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی