سلام ، اين روزا نه عزاداري رفتيم نه مسجدي همش تو خونه بوديم ، از تلويزيون عزاداري هارو نگاه ميكردم ، اگه بدونيد اين چند روزه چقدر دلم گرفته بود باورتون نميشه دلم ميخواست بميرم راحت شم به امين هم گفتم فعلا كاري بهم نداشته باش ، وقتي دلم ميگيره هيچي نميتونه آرومم كنه دلم ميخواد فقط گريه كنم ، آخر ديشب تو رختخواب بغضم تركيد و گريه كردم و دعا كردم ، از خدا كمك خواستم و گفتم كه حالمو خوب كنه اميدوارم كه خدا به حرفام گوش داده باشه و آرزومو براورده كنه ، خيلي دل تنگم احساس ميكنم با مرگ به آرامش ميرسم. وقتي اينجوري ميشم امين خيلي ناراحت ميشه و احساس ميكنه كه از لحاظ روحي مشكل دارم ،بهم ميگه برو پيش يه مشاور ، خيلي دوست دارم برم تا حالم بدتر ارز اين نشده.
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی