صد و سي و چهار
-
تاریخ: 1396/5/26 ساعت: 14:59
سلام ، پايان نامم رو يكي از همكلاسي هاي دوره ليسانسم داره برام مينويسه ، پروپزالم رو برام نوشته و من بايد الان ببرم پيش استاد راهنمام كه تاييدش كنه ولي الان چند روزه استاد راهنمام غيبش زده و نميتونم پيداش كنم ، عصبي شدم يخورده ميترسم از بقيه عقب بيوفتم هر روز ليست كسايي كه پروپزالشون تاييد شده داره ...
صد و سي و پنج
-
تاریخ: 1396/5/26 ساعت: 14:59
سلام ، دو روز پيش علي تو اينستا بهم پيام داد و گفت : سلام اميدوارم كه حالتون خوب باشه ، باهات يكم حرف دارم... منم سريع به دوستم مريم كه در جريان ماجرامون بود گفتم و اونم گفت اصلا جوابشو نده ، راست ميگفت ، هنوز xa0وقتي ياد كارش ميوفتم xa0كه چجوري باهام رفتار كرد عصبي ميشم اون حتي حاضر نشد جواب تلفنم ...
صد و سي و شش
-
تاریخ: 1396/5/26 ساعت: 14:59
سلام ، ديشب خالم بهم گفت همون خانمي كه من تورو براي پسرش معرفي كردم بهم پي ام داده و گفته يه قرار بذاريم كه منو ببينن ، منم به خالم گفتم بهشون بگه فعلا قصد ازدواج ندارم درواقع الكي گفتم چون ميترسيدم بيان منو ببينن و مثله اون قبليا خوششون نياد از من، تا الان سه تا مورد اينجوري داشتم كه اومدن منو ديدن...
صد و سي و هفت
-
تاریخ: 1396/5/26 ساعت: 14:59
سلام ، من رفتم امين رو ديدم ، همون كسي كه ازم خواستگاري كرده بود، اون منو ديد و بي نهايت از من خوشش اومد ، الان حدود يك ماهه كه با هم در ارتباطيم قراره اسفند به صورت رسمي بيان خواستگاري، خيلي پسر مهربون و خوبيه و فوق العاده منو دوست داره ، منم دوسش دارم ، امين فوق ليسانس شيميه و عطاري داره ، خونوادم...
صد و سي و هشت
-
تاریخ: 1396/5/26 ساعت: 14:59
سلام ، خيلي وقته كه نيومدم بنويسم و دلم حسابي تنگه اينجا بود. كلي تعريف دارم كه نميدونم كدومشو اول بگم، اول اينكه منو امين پنجم ارديبهشت نامزد كرديم و من وارد يه فصل جديد تو زندگيم شدم ، امين خيلي خوبه و خيلي زياد دوستم داره ، خيلي مودبه و پسر خيلي آروميه ، ميتونم اعتراف كنم كه از نظر اخلاقي خيلي از...
صد و سي
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 23:02
سلام ، ديشب اومدم شيراز و امروز رفتم دانشگاه ، بايد موضوع پايان نامم رو ثبت ميكردم كه نشد ، موضوع تكراري بود ، بايد يه موضوع ديگه رو انتخاب كنم ، xa0خودم كه نميدونم چطور موضوع و مقاله بيس پيدا كنم xa0بخاطر همين به يكي از همكلاسي هاي دوره ليسانسم كه خيلي زرنگ بود پي ام دادم و ماجرا رو بهش گفتم اونم ق...
صد و سي و يك
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 23:01
سلام ، امروز يه نَفَر برام فال تاروت گرفت و در مورد آيندم و گذشتم خيلي چيزا گفت ، گفت كه شكست عاطفي خوردم و خيلي احساس تنهايي ميكنم ، گفت قدرت تصميم گيري ندارم و دائما از ديگران مشورت ميگيرم ، كه كاملا درست بود . بهم گفت خواستگاري دارم كه يه زن مانع اين وصلت ميشه و اينكه در گذشته يه نَفَر بختمو بسته...
صد و سي و دو
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 23:00
سلام ، دو روز پيش يكي از فاميلا منو به پسر خاله شوهرش معرفي كرد و قرار گذاشتيم كه همو ببينيم ، همديگه رو ديدم و اون فرداش خبر داد كه خوشش نيومده از من و ديگه تموم شد .ملاكش قد بلند بود و از نظر اون من كوتاه بودم، با اينكه خودمم اصلا خوشم نيومد ازش ولي بازم ناراحت شدم وقتي فهميدم اون xa0از من خوشش ني...
صد و بيست و هشت
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 5:45
سلام ، هنوز كلاسام شروع نشده و من هنوز خونه هستم ، منتظرم آخر مهر بشه و برم شيراز ، روزهاي بسيار كسالت باري رو ميگذرونم و حوصلم خيلي سر ميره ، كاش حداقل ميتونستم يه كلاسي برم اما نميشه ، يا اينكه ميتونستم يه كار مناسب براي خودم پيدا كنم اما نميتونم ، دختر خجالتي هستم و روابط عموميم اصلا خوب نيست ، ه...
صد و بيست و نه
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 5:45
سلام ، دختر داييم ميگفت تورو به يكي از آشناها معرفي كردم ، يكي از عكسامو هم ديدن و خوششون اومده حالا منتظر من هستن كه برم شيراز و از نزديك منو ببينن . خونواده ي سرشناسي هستن و پسره دكتراي طب سنتي داره البته اينطور كه تعريف ميكردن چون من هنوز نديدمشون، نميدونم خوششون بياد يا نه ، ما خونواده ي سرشناسي...
صد و بيست و هفت
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 8:41
سلام ، ديروز عقد دختر عموم بود توي محضر ، اولين بار بود كه ميرفتم مراسم عقد كنون واسه همين خيلي دوست داشتم برم ببينم چطوريه و چيكار ميكنن ، برعكس خانواده ي ما كه خيلي كم بوديم خانواده ي داماد زياد بودن ، منم به عنوان دختر عموي عروس تور رو روي سر عروس و داماد گرفته بودم ، خيلي دوست داشتم و چند تا عكس...
صد و بيست و شش
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 16:46
سلام ، علي رفت ، منو رها كرد و ديگه نخواستم، خيلي راحت اينكارو باهام كرد، احساس ميكنم يه خنجر تو قلبم فرو رفته ، بدجور دلم شكسته ، نميدونم بايد چيكار كنم و چطور خودمو آروم كنم ، خدايا خودت كمكم كن ، دوباره دور ريخته شدم ، ديگه هيچوقت من اون آدم عادي نميشم ، هيچوقت.
صد و بيست و پنج
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 18:02
سلام ، علي از خواستگاري رفتن منصرف شد چون خانوادش به شدت مخالف بودن و ميگفتن اون دختر در شان تو نيست ، علي هم كوتاه اومده و داره روي خودش كار ميكنه كه همه چيزو فراموش كنه ، علي بهم ميگفت كاش از اول عاشق تو شده بودم نميدونم راست ميگه يا نه ولي طرز برخورد و رفتارش اينطوري نشون نميده ، رفتارش باهام سرد...
صد و شانزده
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 4:47
سلام ، هر روز كه ميگذره بيشتر از خودم نااميد ميشم و غمگين تر از قبل ميشم ، به خودم ميگم مگه من چيم ؟ چجوريم ؟ چقدر زشتم ؟ چقدر بدم؟ اما براي هيچكدومش جوابي ندارم ، همين منو غمگين تر ميكنه اينكه ندوني بايد با خودت چيكار كني ، روزهايي بسيار غمگيني رو دارم ميگذرونم و اي كاش تموم ميشد خسته شدم ديگه ، ام...
صد و هفده
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 4:47
سلام ، علي بهم پي ام داد و گفت فقط به عنوان يك دوست ميتوني با من باشي، طوري اين حرف رو بهم زد كه انگار من بهش پيشنهاد داده بودم منم در جواب بهش گفتم مگه قبلش به عنوان چي بودم ؟ و در آخر گفتم واسه ي هميشه خداحافظ، هنوز جوابي نداده و من احساس حقارت تمام وجودمو فرا گرفته ، دوباره تحقير شدم ، من ديگه تح...
صد و بيست و سه
-
تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 4:46
سلام ، امشب فهميدم كه خدا هم با من نيست ، من اينجا هيچكسو ندارم و تنها دارم با غصه هام ميجنگم ، من امشب به ارزش ناچيزم پي بردم و فهميدم كه چه إنسان بي ارزشي هستم و از خدا طلب مرگ كردم . من به درد چي ميخورم؟ همش دارم از سوي ديگران طرد ميشم. ديگه طاقت و توان ندارم ، اي كاش خدا با من بود.
صد و هجده
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:14
سلام ، بعد از پايان رابطم با علي بدجور غمگين و افسرده شدم ، باورم نميشد در عرض ده روز يك نَفَر با علاقه ي بسيار ازم بخواد وارد زندگيش بشم بعد يك دفعه رهام كنه و بگه برو ، خيلي داغون شدم و همش توي اتاقم بودم و اشك ميريختم نميتونستم باور كنم كه چرا اينجوري شد. اين دو روز توان انجام هيچ كاري نداشتم و م...
صد و بيست
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:14
سلام ، حالا كه فكرش ميكنم ميبينم برام مهمه كه علي يه روز ولم ميكنه و ميره ، من اصلا نميتونم احساساتمو بكشم و نسبت به اين موضوع بي تفاوت شم xa0فقط دارم خودمو گول ميزنم و بس. يه روز پيش خودم ميگم تو كه هيچكس نميخواتت حداقل با همين دوستيا خوش باش تا بگذره بره ، خيلي دردناكه فقط خودم ميفهمم دردشو . امرو...
صد و بيست و يك
-
تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 13:14
سلام ، امشب دلو زدم به دريا و رابطمو با علي تمام كردم ، هر چي احساس خوب نسبت بهش داشتم رو ريختم دور و منطقي رفتم جلو ، چرا اينقدر انجام كاراي منطقي دردناكه ؟ چرا ؟ اشكام بند نمياد و احساس خيلي غم انگيزي دارم ، نبود علي برام خيلي سخته چطور تحمل كنم ؟ چطور ؟ كاش برگرده ، كاش علي دوستم داشته باشه و برگ...