منم بايد خيلي رو خودم كار كنم و دست از بچه بازي بكشم و عاقلانه تر رفتار كنم و گرنه به قول مامانم ممكنه تو زندگي دچار مشكل شم. منو امين از هم دوريم، اون شيرازه و خيلي كم ميتونيم همو ببينيم بعضي وقتا من ميرم شيراز و بعضي وقتا هم اون مياد خونه ما اما در كل زياد همو نميبينيم و بيشتر تلفني با هم در ارتباطيم همين باعث شده ك خيلي وقتا دلتنگ هم باشيم و غمگين شيم. تنها چيزي كه از خدا ميخوام اينه كه خوشبخت بشم همين . اونقد خوشبخت باشم كه هيچوقت آرزوي گذشته رو نداشته باشم ، اونقد كه تمام غصه هايي كه تو اين چند سال خوردم از يادم بره و جاشو خاطرات امين بگيره. خدايا از اينكه پسر خوبي مثل امين سر راه من قرار دادي ازت ممنونم دوستت دارم خداي قشنگ و مهربونم.
برچسب: هشت,
نویسنده: پرهام حسنی