و دختری که به زندگی می اندیشد...

متن مرتبط با «صد و بیست و هفت ساعت» در سایت و دختری که به زندگی می اندیشد... نوشته شده است

صد و پنجاه و هفت

  • نیلوبلاگ

    سلام ، حدود دو هفته به خاطر اینکه اکثر بچه ها کرونا گرفته بودن دورکار شده بودیم  و امروز بعد از تقریبا ۱۲ روز اومدم سرکار ، این چند روز خونه تکونی کردم و کارهای عقب مونده رو انجام دادم ، کلا حال و هوای اسفند رو دوست دارم خیلی روزهای قشنگیه ، اما با این حال خیلی دلتنگ خونمون هستم ، یک سال میشه که نرفتم خونمون، یاد دوران مجردیم افتادم که با خانوادم وقت میگذروندم و فکرم از هفت دولت آزاد بود ، چشم روی هم گذاشتم شد ۳۰ سالم.  دیروز با همسر عزیز رفتیم فروشگاه ایکیا ، یه سری مبل داشت که من خیلی خوشم اومد ، همسر هم خوشش اومد شاید مبلمون رو عوض کنیم اخه مبلم سفید رنگ بود و زود کثیف شد .  + نوشته شده در شنبه هفتم اسفند ۱۴۰۰ ساعت 14:17 توسط آیدا &nbs...

    ادامه مطلب
  • صد و پنجاه و چهار

  • نیلوبلاگ

    سلام و صد سلام به دنیای زیبای وبلاگ نویسی ، چقدر خوشحالم که میام اینجا و دارم مینویسم ، مدتیه میرم سرکار و حسابی مشغول شدم و چیزای جدیدی یاد گرفتم ، اما دیگه وقت سر خاروندن ندارم اما با این وجود خیلی بهتر از قبلم و از شرایطم راضی. احساس خوبی دارم که درآمدی دارم و تا حدودی اعتماد به نفسم بالاتر رفته. اما همچنان به شدت درون گرا و کم حرف هستم ای کاش آدم پرحرف تری بودم. هر چقدر که سنم بیشتر میشه این ویژگی کم حرفیم هم بیشتر میشه ، یادمه لااقل دورانی که ۲۰ تا ۲۵ ساله بودم بسیار  پرانرژی و فکر مثبتی داشتم ای کاش الان هم میتونستم اینطور باشم ، یادش بخیر . خیلی دوست دارم بیام اینجا و دوباره شروع کنم به نوشتن امیدوارم که بشه. + نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 1...

    ادامه مطلب
  • صد و پنجاه و پنج

  • نیلوبلاگ

    سلام ، امروز کمی عصبی هستم و از دست خودم ناراحتم ، از وقتی که توی این موسسه کار میکنم فهمیدم که چقدر آدم ساده و بی شیله پیله ای هستم و بقیه آب زیر کاه و خاله زنک. از ابتدا نگاه همکارها بهم از بالا بود و خیلی تحویل نمیگرفتن اما من اهمیتی نمیدادم و سعی میکردم با همه خوب رفتار کنم و مهربون باشم اما کلا مدلشون اینجوریه که انگار از دماغ فیل افتادن ، به غیر از دو سه نفرشون که باهاشون اوکی هستم از بقیشون بدم میاد،  امروز تصمیم گرفتم مثل خودشون باشم.کار من جوریه که میتونم دور کار هم باشم ، دلم میخواد به صاحب موسسه بگم اگر میشه دیگه نیام و از توی خونه کار کنم نمیدونم قبول کنه یا نه . کار کردنم با این که خوبی هایی هم داشته اما بعضی شب ها از خواب میپرم و دو سه شب هم توی خواب عضلات پشت ...

    ادامه مطلب
  • صد و پنجاه و شش

  • نیلوبلاگ

    سلام ، این روزهای نزدیک به عید رو خیلی دوست دارم ، دلم میخواد یه خونه تکونی اساسی انجام بدم . تا قبل از اینکه برم سرکار همیشه خونمون تمیز و مرتب بود ولی الان حسابی درهم و نامرتبه، وقتی از سر کار برمیگردم دیگه توان انجام کارهای خونه رو ندارم و فقط استراحت میکنم البته آقای همسر هم بسیار درک میکنن ، البته خودش شلختگی رو بیشتر دوست داره و راحت تر وسیله هاشو پیدا میکنه.  چند وقت پیش یه کار ناشیانه انجام دادم و بعدش کلی اعصابم خورد شد ، اومدم با جوهر نمک شیرآلات رو شستم  خودتون دیگه فکرشو کنید چطور میشه بعدش من خیلی رو وسایل خونم حساسم و الان حس بدی دارم ،  توی اینستا یه پیج دیدم که تبلیغ پاک کننده های نانو میکرد ازشون پرسیدم و گفتن برای لک جوهر نمک ه...

    ادامه مطلب
  • صد و پنجاه و سه

  • نیلوبلاگ

    سلام ، از لحاظ روحی خیلی خسته و دل شکسته هستم ، دلم میخواد برای مدتی از امیر دور باشم و کسی رو نبینم و با هیچکس در ارتباط نباشم ، برم یه جایی و خلوت کنم با خودم و آرامش پیدا کنم اما نمیشه ، باید بمونم و تو خونه باشم و آشپزی کنم و خودم رو با کارهای خونه مشغول کنم ، اینجا نه دوستی دارم و نه فامیل نزدیک که باهاش برم بیرون ، فقط بدونید که خیلی تنهام اونقد تنهام که دلم میخواد گریه کنم . هیچ دلخوشی تو این زندگی ندارم ، به شدت با امیر مشکل پیدا کردم و نمیتونم بگذرم ، نمیتونم نادیده بگیرم ، تا کی تحمل ...

    ادامه مطلب
  • صد و پنجاه و یک

  • نیلوبلاگ

    سلام ، این چند ماه استرس و سختی زیاد داشتم بیشتر بخاطر ماشینمون بود ،خیلی دوست ندارم راجبش حرف بزنم فقط اینکه شش ماه شوهرم میرفت دادگاه که بتونه ماشین رو آزاد کنهو خسارت از طرف بگیره تا قبل از این اتف...

    ادامه مطلب
  • صد و پنجاه و دو

  • نیلوبلاگ

    سلام ، تقریبا یه هفته هست که تو خونه موندم و جایی نمیرم از ترس این کرونا فقط یه بار بیرون بودم که شهر خیلی خلوت بود و اصلا انگار نه انگار که نزدیک عیده، همیشه ماه اسفند رو دوست داشتم چون پر از شور و ح...

    ادامه مطلب
  • صد و چهل و پنج

  • نیلوبلاگ

    سلام ، پنج ماهه كه از روز عروسيم ميگذره و منم رفتم سر خونه و زندگيم، روزهاي خوبو بد زيادي تو مدتي كه با امين بودم گذروندم و من صبورتر شدم و سخت تر . زندگيه آرومي رو ميگذرونم اما دوري از خونوادم برام د...

    ادامه مطلب
  • صد و چهل و شش

  • نیلوبلاگ

    سلام ، هفتم تولدم بود عصر اون روز رفتم شيريني فروشي يه كيك خريدم و شب كه امين إز سركار اومد يه جشن كوچولو دو نفره باهم گرفتيم ، چند تاعكس هم گرفتيم برأي مامانم فرستادم إز دو هفته قبل همش به امين ميگ...

    ادامه مطلب
  • صد و چهل و هفت

  • نیلوبلاگ

    سلام، چند روزه مامانمو خواهرماومدن شيراز و من أين روزها خوشحالم كه خونوادم پيشمن البته دوستايمامانم هم بعد إز سي سال دوري اومدن شيراز پيش مامانم ، دوستاي زمان دانشجويي هستن و هر كدوم إز شهراي مختلف...

    ادامه مطلب
  • صد و چهل و هشت

  • نیلوبلاگ

    سلام ، تا حالا اينقد شيراز گرم نشده بود اين مدت خيلي هوادم كرده و با جنوب فرقي نداره. ديروز تو خونه حوصلم سر رفت تنهايي رفتم پاساژ گردي ميخواستم مانتو بخرم اما نخريدم چون خيليگرون بود يه مانتو ساده ...

    ادامه مطلب
  • صد و چهل و نه

  • نیلوبلاگ

    سلام، تو اين دو ماهكه نبودم دست و دلم به تايپ نميرفت خيلي بي حوصله بودم اما الان حس نوشتن دارم ، ديروز نوبت دكتر داشتم چون يكسال و نيم پيش بود كه دماغمو دوباره عمل كردم ولي باز مشكل تنفس داشتم رفتم ا...

    ادامه مطلب
  • صد و پنجاه

  • نیلوبلاگ

    سلام , يك هفته ي آخر شهريور ماه مامان و بابام و خواهرو برادرم اومدن شيراز و من بعد از مدت ها با ديدنشون روحيه گرفتم و خوشحال بودم ، دوري از خوانواده خيلي سخته اما چه كنم عادت كردم. در مدت اين يك هفته ...

    ادامه مطلب
  • صد و چهل و چهار

  • نیلوبلاگ

    سلام ، يه هفتس كه شيرازم و پيش امين خيلي خوش گذشته اين مدت هرروز خونشونم ، مامان باباي امين خيلي دوستم دارن و هرروز دعوتم ميكنن خونشون بعضي روزها هم با مامانش ميرم خريد ، مامانش خيلي خانم آروم و مهربونيه ، چون دختر ندارن منو مثل دختر خودشون ميدونن منم سعي ميكنم دختر خوبي باشم و احترامشون رو حفظ كنم ، اميدوارم هميشه همينطور باشه. امين يه داداش داره چند روز پيش با داداشش و دوست دخترش رفتيم تفريح خارج از شهر كه خيلي بهمون خوش گذشت ، از قبل قرار گذاشته بوديم كه من دوست دخترشو ببينم چون رابطشون جدي شده و قصد ازدواج دارن ، دختر خوب و مهربوني بود ولي برعكس من كه آروم و كم حرفم اون دختر خوش زبون و خوش تعريفي بود امين كه خيلي خوشش اومد ، مونده مامان باباش كه اونا هم دخترو ميپسندن يا نه ، قراره يجوري ...

    ادامه مطلب
  • صد و سي و نه

  • نیلوبلاگ

    سلام ، باز هم تنبلي كردم و نيومدم كه خاطراتمو ثبت كنم قول ميدم كه از اين به بعد بيام و بنويسم چون نوشتن بهم آرامش ميده. پنج ماه از نامزديمون ميگذره و تو اين مدت روزهاي خوب و گاهي روزهاي تلخي رو گذرونديم تلخ بخاطر دوريمون از همه ، خيلي وقته كه امين رو نديدم ، بابام يه خورده سخت گيره ، آخرين باري كه امين اومد خونمون دو ماه پيش بود و قبل از اومدن امين اينقد غر زد كه من پشيمون شدم از دعوت كردن امين و ...

    ادامه مطلب
  • صد و چهل

  • نیلوبلاگ

    سلام ، دقيقا سه ماهه كه ميرم كلاس دف و تا الان خوب ياد گرفتم و ميتونم از روي نت بزنم ، خيلي وقت بود كه ميخواستم برم اما دانشگاه رفتنم باعث ميشد كه نشه ، ديگه از امسال تصميم گرفتم بپردازم به علايقم و چيزايي كه دوست دارمو ياد بگيرم . استاد دفم ١٩ سالش بيشتر نيست و تازه امسال ميره دانشگاه ماشالله بهش خيلي خوب دف ميزنه هر بأر كه ميزنه من كلي ذوق ميكنم و به خودم ميگم يه روزي منم مثل اون ميتونم دف بزنم...

    ادامه مطلب
  • صد و چهل و يك

  • نیلوبلاگ

    سلام ، داشتم پستاي قديميو ميخوندم كه دلم گرفت و پر از غم شدم ،چقدر دختر غمگين و غصه داري بودم دلم براي خودم خيلي سوخت و از خدا خواستم از اين به بعد يارو ياورم باشه و منو در برابر غم مقاوم كنه ، نميدونيد چقدر دلم غصه دار شد و اشك ريختم باورم نميشه كه تونستم تحمل كنم و تنها پناهگاهم همينجا بود ، بگذريم. امسال نتونستيم بريم مسافرت البته خودمم رغبتي نداشتم كه برم ، اما با اين وجود دلم براي يه مسافرت ت...

    ادامه مطلب
  • صد و چهل و دو

  • نیلوبلاگ

    سلام ، اين روزا نه عزاداري رفتيم نه مسجدي همش تو خونه بوديم ، از تلويزيون عزاداري هارو نگاه ميكردم ، اگه بدونيد اين چند روزه چقدر دلم گرفته بود باورتون نميشه دلم ميخواست بميرم راحت شم به امين هم گفتم فعلا كاري بهم نداشته باش ، وقتي دلم ميگيره هيچي نميتونه آرومم كنه دلم ميخواد فقط گريه كنم ، آخر ديشب تو رختخواب بغضم تركيد و گريه كردم و دعا كردم ، از خدا كمك خواستم و گفتم كه حالمو خوب كنه اميدوارم ك...

    ادامه مطلب
  • صد و چهل و سه

  • نیلوبلاگ

    سلام ، ميخوام برم شيراز ، پايان نامم ديگه تموم شد ميخوام به استاد راهنمام نشونش بدم هم اينكه امينو ببينم و هم اينكه نوبت دكتر دارم ، ٦سال پيش بينيمو عمل كردم چند وقته يعني چند ساله كه تنفسم خيلي بد شده البته خودم متوجه نبودم ، كسي كه كنارم باشه متوجه ميشه دارم بد نفس ميكشم پيش دوتا دكتر نوبت گرفتم ببينم چي ميشه. چند روز پيش تو تلويزيون يه خانم روانشناس داشت راجب اختلال شخصيتي صحبت ميكرد تمامي علا...

    ادامه مطلب
  • صد و سي و سه

  • نیلوبلاگ

    سلام ، چند روز پيش يكي از فاميلامون بهم خبر داد كه تو يه درمانگاه خصوصي به چند تا پرسنل نياز دارن و اونم منو به صاحب درمانگاه كه دوستشه معرفي كرده بود و وقتي فهميدن فوق ليسانس دارم قبول كرده بودن كه بيام و باهاشون صحبت كنم ، امروز با همين فاميلمون رفتيم اونجا ، طبق معمول بايد خيلي تيپ ميزدم و خودمو خوشگل ميكردم اخه براشون مهم بود ،باهاشون كه صحبت كردم گفتن يه نفرو تازه آوردن آزمايشي كه ببينن خوبه يا نه اگه خوب نبود و نتونست باشه منو بجاش ميذارن ، ساعت كاريش هم از ساعت سه هست تا دوازده شب ولي چون نزديك خونمونه من مشكلي ندارم و اينكه بيمه هم ميشم ، اميدوارم اگه به صلاحمه درست بشه و بتونم برم سرك...

    ادامه مطلب